تبليغاتX

Èå ÍÑãÊ ÈÇÑÇä, åÑ æäå ˜í ÈÑÏÇÑí, æáæ ÏæÓÊÇäå, ãÌÇÒ äÜíÜÓÜÊ

نیمه ی گمشده من...

شنبه چهاردهم شهریور 1388

3

نمی دونم چه بلایی سرم اومده علی!!! اما شاید نه.می دونم. غم رفتن افسانه بعد از تولدش شکستم..

بعد، توی همون روز زنگ زدن مرضیه.. ترس از دست دادن تو..ترس یتیم شدن علی! تو که می فهمی چی می گم نه؟! له شدم

کاش بهت قول نمی دادم که مواظب خودم باشم.کاش اینقدر دوست نداشتم.کاش دوست نداشتم علی

اونوقت الان راحت می مردم.

راحت می مردم..

قلبم درد می کنه.هر وقت که گریه می کنم قلبم درد می گیره.هر وقت که دلم لک می زنه واسه یه صدای مهربون قلبم درد می گیره علی..

چی به سرم اومده نمی دونم! فقط می دونم من دیگه اون آدمی که بود نیستم..


22:34 | زیبا |

سه شنبه ششم مرداد 1388

2

سلام!!

دارم دیوونه می شم علی!

همه چی روم فشار آورده ، افسانه، تو، تو، تو..... سروناز الان زنگ زده بود. می گفت افسانه داره می شکنه! و اگه خدای نکرده اتفاقی بی افته همه از چشم تو می بینن و فقط تو مقصری!!!!

بهم گفت که تو رو ترک کنم...

من چطور می تونم این کارو کنم. تو دیر اومدی، اما وقتی اومدی با شکستن و خراب کردن و نابود کردن نیومدی

دیر اومدی اما واسه من اومدی.. اینو هیچ کس نمی تونه بفهمه! مجبورم دنبال یه چاره باشم

آوار شدم علی.. آواره شدم...

تو رو به خدا تو دیگه توی این روزای وحشتناکم بهونه نگیر، دلگیر نشو ازم!! به خدا قسم منم یه آدمم مثل تو مثل افسانه . که صد درجه هم بدتر.. حساس تر زود رنج تر دلگیر تر دلتنگ تر...

آه...


22:23 | زیبا |

پنجشنبه یکم مرداد 1388

1

فرشته ی مهربان زندگی ام، سلام!

اگر بغض هر لحظه و همیشگی ام مجال گفتن دهد حرف دارم با دل تنگت..

حرف اینکه مجبورم اینجا بنویسم که یک روز بخوانی .که حالا که دلم می لرزد و چشمانم غرق شده توی این دریای شور دلت را نشکنم. که شکسته نشوی مثل این روزهای من!

از کجا شروع کردن همیشه دغدغه ی نوشتنم بود!

" آه.. علی من!

امروز روزی بود که کنکور دادم ،روزی که شب پیششو کلی واسه نبودنت گریه کردم. که فکر می کردم فقط تو معتاد شدی به شنیدن هر شبم، که نفهمیدم منم دچار شدم...

امروز یه اتفاقی افتاد! مرضیه زنگ زد. گفت که می خواد باهام حرف بزنه و نمی دونه که بهم اطمینان کنه یا نه!! بهش قول دادم که همش بین خودمون بمونه؛ به تو خیلی پیشتر از این قول دادم که همه چی رو واست کودکانه تعریف کنم. واسه اینه که الان اینجام و اینجا می نویسم..

مهربون بود علی! مثل خودت.. واسش توضیح دادم که نوع رابطمون چه شکلیه، می دونست! اما یه چیزی رو نه می دونست  ونه هیچ وقت دیگه می تونه درک کنه. شدت و عمق این دوست داشتنو. گفت که تمومش کنید که واسه خودتون می گم که دوست دارم که اینو میگم. با تک تک حرفاش می شکستم! بهش گفتم توی رابطه ی ما ترک کردن تنها گذاشتن رفتن ، تنها موندن هیچ جایی نداره! گفت می فهمم. اما من و تو خوب می دونیم که امکان نداره بفهمه ما داریم از چی حرف می زنیم!

علی با وجود یه عالمه فلسفه واسه قشنگ دیدن زندگی ، گاهی به قدری ازش متنفر می شم که تو جمله نمی گنجه! چه دنیای زشت و بی قاعده ای میشه اینجا گاهی..

من و تو نمی خوایم وصالی داشته باشیم ، فقط یه روحیم که نصف شده که تو نیمه ی کمشدم بودی توی یه جای خیلی دور.. و من نمی دونم به خاطر سهل انگاری کی و چی ما نصف شدیم و حالا باید دردشو به جون بکشیم!!!

من وتو کدوم رکعت عشق رو نخوندیم که سجده سجده شکسته میشیم و متهم به کافر بودنیم؟! دلم برات تنگ شده! نه مثل همیشه! نه مثل دل ِ منم تنگ شده های همیشگی! امروز حس کردم که یه روزی که خیلی هم دور نیست میرسه که من و تو رو از هم میگیره .. که دوباره منو اینجا، تو رو اونجا تن ها میکنه..

دلم سوخت! واسه ی تو، واسه ی خودم، واسه دوست داشتن ناب ِمون! چرا باید جدا شیم؟! چرا نمیشه همیشه داشته باشمت؟ چرا باید گریه و بغض و آه بشه اکسیژن هر روزم ؟ چرا زندگی هیچ دلش به حال من و توی کوچولو نمی سوزه؟ چرا همش سیلی میزنه علی؟!!!

تو که شدی فرشته کوچولوی مهربون من، بـــــــــــــــــاید جواب سوالای این دختر کوچولوی پنج ساله رو بدی!!!!!

یه روزی بهت گفتم بابایی! دلم، روحم، غرق شد توی جسم یه دختر بچه ی لوس پنچ ساله ای که هیچ پشت و پناهی جز بابا علی ش نداره! چرا زندگی میخواد یتیمم کنه بابایی؟!! هوم؟!!! چرا پس هیچی نمی گی؟! مگه بابا ها همه چیزو نمی دونن؟ مگه جواب همه ی سوالای نینیشونو از بَر نیستن؟!  چیه؟! دُخمَل کوچولوت زیادی بزرگه؟ سوالاش زیادی بی جوابه؟

باید بگی من و تو چه بدی در حق حتی یه برگ ازین زندگی کردیم که اون باهامون اینطور بی رحمه!!!

سوال زیاد دارم..

می پرسم..


پ.ن:یادته برام نوشتی" وما هرگز به اندازه ی یک پایان دردناک کوچک نخواهیم شد" ؟!..


16:33 | زیبا |

پنجشنبه یکم مرداد 1388

آغـ ـاز

بیا حواسمان را پرت کنیم

مال هرکس دورتر افتاد

عاشق تر است

اول خودم!

حواسم را بده تا پرت کنم...


پ.ن:اینجا برای تو می نویسم، برای روزهای نبودنم...



15:56 | زیبا |